تظاهر

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد …

تظاهر به بی تفاوتی

تظاهر به بی خیـــــالی

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست …


بگذار ســکـــو ت …

قانون زندگی من باشد،

وقتی واژه ها درد را نمی فهمند…

نگاهت

نگاهت رنج عظیمی است،

 وقتی بیادم می‌آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو

نگفته‌ام .

تاریخ مصرف عشق :

 

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه مي شد.  منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم  ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.

ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره  تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.

يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم…….  دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد  وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد .

ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد  از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه…

منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود…

كــوچـــه



بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری

بی قرار

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستي و بين من تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد
بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهری که به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مساله دوري و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست

اگر دستم رسد روزی ...

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم 

چراغ عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد؛

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم...

دلم صد بار می‌گوید: که چشم از فتنه بر هم نه !

دگــر ره دیـده می‌افـتـد بــر آن بــــالای فـتـانـم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

و گر نه بـاغبان گویـد که دیگر سرو ننشانم

رفیـقـانـم سفر کردند هـر یـاری بـه اقصـایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

بـه دریـایـی درافـتـادم که پایانـش نـمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فـراقـم سـخت می‌آیـد ولـیـکن صبـر می‌بـاید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپـرسم دوش چون بـودی، بـه تاریـکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم!

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

بـه گوش هر که در عالـم رسیـد آواز پنـهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

مـن آزادی نـمی‌خـواهـم کـه بـا یـوسـف بـه زندانم...!

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هـنـوز آواز می‌آیـد بـه مـعنـی از گـلـستـانـم

 

((سعدی شیرازی))




روزهای پر از دلواپسی

 

روزهای پر از دلواپسی

 

      ساعت ها غرق در لحظه های بی کسی

 

          چشم ها همه منتظر فریادرسی

 

             هر نفس حبس در گوشه ی دنج قفسی

 

فقط می دانم!

             یک روز از جاده های انتظار می رسی

نگران

چشـم مـن گــم شـد و تـو پنجره‌ها نيومدی
 
گـفته بـودم واسـه خـــــاطر خــــــدا نيومدی
 
يکــی گفت شــبای مهتاب بشينم دعا کنم
 
بـالا رفت دســـتای مـن واسـه دعــا نيومدی
 
دلِ مـن اســير چشمای تـو شد حتی واسه
 
ايـن کــه ايـن دــيوونه رو کنی رهـــا نيومدی
 
واســه تــو نـوشـته بـودم کـه دلــم ديـــوونته
 
تــو گـذاشـتی بـه حسـاب يــه خـطا نيومدی
 
يکی گفت اوّل راه ســخت مجـــنونی هنــوز
 
ســـر گذاشـــتم بــه دل بــــيابـونا نــــيومدی
 
يکی گفت بـــرو واســـه کـــبوترا دونــه بــريز
 
دلـــــمو ريــــختم واســـه کــــبوترا  نــيومدی
 
ســـبزی زنــدگيمو بستم به غوغــای ضـريح
 
امـــانت دادم  اونـــو دســت رضــــا نــيومدی
 
نــذرمــو نـوشتمش رو گُـــــلا تــا يـــادم نــره
 
نــذرا رو يکــی يکــی کـــــردم  ادا  نـــيومدی
 
گـفته بــودم يــه کســــی بــياد بگه آخـرشه
 
لااقـــــل بــــيا بـــــرای يــه نگــــــا نـــيومدی
 
گفته بــودن بــــيا از عشـق تـو ديــوونه شده
 
لااقـــل بــــرای خــــــاطر شـــــــفا نـــيومدی
 
آشِــــناتـرين غــــريبه‌ای تـــو قــصّه‌های مـن
 
مـــنو کُشـتی تــو غــــريبِ آشــــنا نــيومدی
 
ديدمت رد می‌شـدی از کـوچه‌های خـــاطره
 
التـــماست کــردمــو گـفتم بـــيا، نـــيومدي؟
 
خوبيا تموم می شن می رن يه جا تو خاطره
 
مـثِ  تــــو  رفـتی  سـراغِ  خــوبيا نـــيومدی
 
نمی‌گم بــيا، اگـــه دوس نــداری بــياي، نـیا
 
لااقـــــل فقط  بـهـم بگـــــو چــــرا نـــيومدي؟

پنجره

 

 

يک پنجره براي ديدن

يک پنجره براي شنيدن

يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي

در انتهاي خود به قلب  زمين ميرسد

و باز مي شود بسوي و سعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ

يک پنجره که دستهاي کوچک تنهايي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کرديم

سرشار مي کند .

و مي شود از آنجا

خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد

يک پنجره براي من کافيست.

من از ديار عروسک ها مي آيم

از زير سايه هاي درختان کاغذي

در باغ يک کتاب مصور

از فصل هاي خشک تجربه هاي عقيم دوستي و عشق

در کوچه هاي خاکي معصوميت

از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا

در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول

از لحظه اي که بچه ها توانستند

بر روي تخته حرف "سنگ" را بنويسند

و سارهاي سراسيمه از درخت کهنسال پر زدند.

 

 

 من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم

و مغز من هنوز

لبريز از صداي وحشت پروانه ايست که او را

در دفتري به سنجاقي

 مصلوب کرده بودند.

 

 

وقتي که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و در تمام شهر

قلب  چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند.

وقتي که چشم هاي کودکانه ي عشق مرا

با  دستمال تيره ي قانون مي بستند

و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من

فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد

وقتي  که زندگي من ديگر

چيزي نبود ، هيچ چپيز بجز تيک تاک ساعت ديواري

دريافتم ، بايد، بايد ،  بايد.

 

 

يک پنجره براي من کافيست

يک پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشيده که ديوار را براي برگ هاي جوانش

معني کند

از آينه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آيا زمين که زير پاي تو مي لرزد

تنهاتر از تو نيست ؟

پيغمبران ، رسالت ويراني را

با خود به قرن ما اوردند

اين انفجارهاي  پياپي،

و ابرها مسموم ،

آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟

اي دوست، اي برادر ، اي همخون

وقتي به ماه رسيدي

تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.

 

  

هميشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند

من شبدر چهارپري را مي بويم

که روي گور مفاهيم کهنه روييده ست

آيا زني که در کفن انتظار و عصمت خود خاک  شد جواني

من بود؟

آيا دوباره من از پله هاي کنجکاوي خود بالا خواهم رفت

تا به خداي خوب ، که در پشت بام خانه قدم مي زند سلام

بگويم؟

 

 

حس مي کنم که وقت گذشته ست

 مي کنم که " لحظه" سهم من از برگ هاي تاريخ ست

حس مي کنم که ميز فاصله ي کاذبي ست در ميان گيسوان

من و دست هاي اين غريبه ي غمگين

حرفي به من بزن

آيا کسي که مهرباني يک جسم زنده را به تو مي بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه مي خواهد؟

 

 

حرفي به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم .

فروغ فرخزاد

زندگی سر در گریبان است

در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است
روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدائی را زبان بسته است
زندگی سر در گریبان است

ای قناریهای شیرین کار
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار

ای خروشان موجهای مست
آفتاب قصه هاتان گرم
چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان
شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست
زیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیست

ای تپشهای دل بی تاب من
ای سرود بیگناهیها
ای تمناهای سرکش
ای غریو تشنگی ها
در کجای این ملال آباد
من سرودم را کنم فریاد؟
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
(مشیری)...

راز

 

آب از ديار دريا،

با مهر مادرانه،

آهنگ خاك مي كرد !

***

برگرد خاك ميگشت

گرد ملال او را

از چهره پاك مي كرد،

***

از خاكيان، ندانم

ساحل به او چه مي گفت

كان موج ناز پرورد،

سر را به سنگ مي زد

خود را هلاك مي كرد !

فریدون مشیری

پرنیان سرد

 

 

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

 

فریدون مشیری

*****

چشم به راه

 

 

 

لب دريا، سحر گاهان و باران،

هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

نمي پيچد صداي گرم خورشيد،

نمي تابد چراغ چشم ياران !

***

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

برام هیچ حسی شبیه تو نیست.. کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه.. همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست.. تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه.. تو زیباترینآرزوي منی

منو از این عذاب رها نمیکنی.. کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه.. همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت باتو بودن هنوز.. ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز.. اگه بي تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده.. که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من.. همه شهر میگرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمیکنی.. کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه.. همین که فکرمی برای من بسه

عشق در نگاه اول(ویسلاوا شیمبورسکا)

 

هردو بر این باورند

که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.
چنین اطمینانی زیباست،

اما تردید زیبا تر است.

چون قبلا همدیگر را نمی شناختند،

گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی

که آن دو می توانسته اند از سال ها پیش

از کنار هم گذشته باشند،

 در این باره چیست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند

شاید درون دری چرخان

زمانی روبروی هم؟

یک ببخشید در ازدحام مردم؟

یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

- ولی پاسخشان را می دانم.

- نه، چیزی به یاد نمی آورند.

بسیار شگفت زده می شدند

اگر می دانستند، که دیگر مدت هاست

بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند.

هنوز کاملا آماده نشده

که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

آنها را به هم نزدیک می کرد دور می کرد،

جلو راهشان را می گرفت

و خنده ی شیطانیش را فرو می خورد و

کنار می جهید.

علائم و نشانه هایی بوده

هر چند ناخوانا.

شاید سه سال پیش

یا سه شنبه ی گذشته

برگ درختی از شانه ی یکیشان

به شانه ی دیگری پرواز کرده؟

چیزی بوده که یکی آن را گم کرده

دیگری آن را یافته و برداشته.

از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی

نبوده باشد؟

دستگیره ها و زنگ درهایی بوده

که یکیشان لمس کرده و در فاصله ای کوتاه

آن دیگری.

چمدان هایی کنار هم در انبار.

شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

بالاخره هر آغازی

فقط ادامه ایست

و کتاب حوادث

همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

 

مترجم: شهرام شیدایی

 

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

به مهمانی عشق برد،

پر از مهر بودی !

پر از نور بودم !

همه شوق بودی !

همه شور بودم !

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم !

چه خوش  لحظه هایی که « می خواهمت » را

به شرم و خموشی ، نگفتیم و گفتیم !

 

دو آوای تنهای سرگشته بودیم

 

 

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم.

 

چه شب ها ، چه شب ها که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین

در آن بی کران های سرشار از نرگس و نسترن

یاس و نسرین

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم !

 

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی.

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا ،

بر آن شاخه های فرا رفته  تا عالم بی خیالی،

چه مغرور بودم...

چه مغرور بودم...!

 

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم !

من و تو به سوی افق های ناآشنا پر کشیدیم.

من و تو،  ندانسته دانسته،

رفتیم و رفتیم و رفتیم

چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا

که گفتی به سرمنزل آرزوها رسیدیم !

دریغا! دریغا! ندیدیم

که دستی در این آسمان ها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست!

دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم

که آب و گل عشق با غم سرشته ست !

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست،

من کور بودم!

 

از آن روزها – آه! – عمری گذشته ست

من و تو دگرگونه گشتیم،

دنیا دگرگونه گشته ست!

درین روزگاران بی روشنایی،

درین تیره شب های غمگین که دیگر

ندانی کجایم،

ندانم کجایی،

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن آرزوها می کشانم

سرشکی به همرا این بیت ها می فشارم:

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی!

پر از نور بودم!...

فریدون مشیری

 

بي‌تابي

نمی دانی چقدر دلتنگ اون چشمام
                                 و اون
لبخند
                                      واون گرمای دستانت
نمی دانم چرا اینگونه بی تابم
               شبا اشک است و بیداری
                                          کمی رویا
                                               کمی حسرت
                                                 و باز آه و پریشانی
بگو با من
    فقط یک بار
           که عشقم را تو می دانی
           که تا آخر به هرجا شد
                     کنار من تو می مانی
بخواه از من
         جانم را
               و یا قلب شکسته ام را
               و یا هرچه که خواهی تو
                             ولی تنهایی را هرگز
                             بدون تو نخواه ، هرگز
نخواه از من که برگردم
      که بی تو بر نمی گردم
             و می دانم که امیدی برای با تو بودن نیست
                                  ولی هرشب به یاد تو
                                  کنار قاب عکس تو
                                      دوباره تا سحر با تو
                                 :نمی دانم چرا اینگونه بی تابم...

 راحله.ك

آهسته‌تر بيا

آهسته تر بیا
غوغا نکن که دلم
با شور دردناک نفس های گرم تو
بی تاب می شود .

آهسته تر بیا،دلواپسم نکن،
برای خاطره بازی
فرصت ، همیشه هست .

وقتی تو می رسی
احساس می کنم
سکوت می شکند
ثانیه ها گرم می شوند
فاصله ، از لای انتظار پنجره
فرار می کند
آغوش می شود تمام تنم از نگاه تو

جایی برای کلام نیست
خاطره ، خود با تمام آنچه هست
میان چشم های عاشق ما
حرف می زند
و آرام
برگ می خورد وقتی تو می رسی

زندگی ، با تو می رسد
لبخند ، با تو می رسد
احساس می کنم
جایی ، میان پلک های مدام اضطراب
برای ما ساخته اند

احساس می کنم
ما را درون هاله ای از عطر و آرزو
انداخته اند .

وقتی تو می رسی
عاشق تر از همیشه ی حرف ها،حرف می زنم
شیرین تر از همیشه ی بغض ها،بغض می کنم

وقتی تو می رسی
من، به تمام آنچه دوست دارمَش
می رسم...!

خدای من چه زیباست

دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم

خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم

من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام

و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش

او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت

حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است

رویا زرین

کاش یک روز

کاش یک روز فقط یک ساعت، کمتر از آن حتی !!!
همه آدم بودند همه می فهمیدند راز ادراک زمین را با ماه.

کاش یک روز همه می فهمیدند که هدف چیست!!!

خدا کیست که می گویند همین نزدیکیست لای این شب بو ها پای آن سرو بلند!!!

کاش یک روز همه مجنون باشند تا بفهمند چه دردیست جدایی از عشق
کاش روزی برسد همه آزاد شوند از قفس نفس تـــهی
آری این روز چه روزی باشد همه آزاد همه شاداب کسی تنها نیست
. . . .
. . . . .
کاش می شد که عوض شد . . .
نه به شکل نه به رنگ نه به پیراهن تن . . .
کاش می شد قصه ای را خط زد.
کاش می شد لحظه ها بر می گشت

کاش یک روز همه آدم بودند و زمین جای قشنگی می شد
آرزو ی من شاید همینها باشد و تو شاید تنها معشوقه ی من!!!
پس بیا دست به دست هم از این کی کاش ها بگزریم و به حقیقت برسیم
به همان آبی مطلق
به همان جا که قدم های من و تو روی شن ها جا می ماند. . .

 

حس می کنم حریر حضورت را در لحظه های سختی تنهایی

بوی تو در فضاى زمان جارى ست مانند عطر پونه ى صحرایی

در برف زارِ سردِ دلم کرده ست اى نرگس بهارى من سبزت

تقدیر ، این مقدّر بى برگشت، تقدیر، این سفیر اهورایى

می گوید از یکی شدنم با تو احساسم ، این لطافت سحرانگیز،

 حسّم به من دروغ نمی گوید درپیشگاه اقدس شیدایى

بوی تو را شنیده ام از باران، بارانِ چشم هاىِ غزلْ کاران

در آبسال سبز غزل کاری با رمزِ صبح شرجى ِرؤیایی

آتش زدى به ظلمت ایمانم ، برداربستِ طاقت ِ بنیانم

با چشم و روى ِ روشن ِ خورشیدى ، با گیسوى طنابى یلدایى

عاشق که مى شدم نهراسیدم از فتنه هاى واهى بدنامى

از آن که گفته اند که مى ارزد ، عاشق شدن به فتنه ى رسوایى

 

  سعید عندلیب

ا

ای در دل من اصل تمنا همه تو  
وی در سر من مایه‌ی سودا همه تو
هر چند به روزگار در می‌نگرم  
 امروز همه تویی و فردا همه تو 

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،

که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟1 چرا !؟!


ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی
پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی
گفتی: “برو!” ولیک نگفتی کجا رود
این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی
پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی
ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟
ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟
نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی
نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کن

سیمین بهبهانی

من از تو دل نمي برم

من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم


اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم


 هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام


مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام


 تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی


من شکست داده راخودت برنده مي کنی


 نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم


بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم


 رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها


هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها


 صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی


به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

 

این شعر زیبا ازامیر ارجینی  با صدای محسن چاووشی

غریب است دوست داشتن

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای

روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند

الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی

و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش

پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود

کلی دوستت دارم پیشت مانده،

 کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که

 خرج كسي نكردي

ادامه نوشته

چگونه هستی و نمی پرستی ؟

 

خدایا ! تو در آن بالا ، بر قله ی بلند

 الوهیتت ، چه می ؟


ابدیت را بی نیازمندی ،

 بی چشم به راهی ،

 بی ،

 چگونه به پایان خواهی برد؟


ای که همه هستی از تو است،

 تو خود برای که هستی؟

ادامه نوشته

آسمان دلم ابری است

آسمان دلم ابری است

من آمد باران را با تمامی وجود حس می کنم

خسته از خشکسالی همدلی

خاطرات نه چندان دور را تکرار می کنم

من ساده نبودم

ما ساده نبودیم

هیچکس ساده نبود

مگر می شود دریا را از یاد برد

گوش کن

هنوز هم

فریاد موج

صخره را می آزارد

آسمان خیالم  ابری است

 ومن

با تمامی وجود آمد باران را بهانه می کنم

باید نماز صداقت خواند

باید نماز صداقت خواند

علی حجازی

سخن از...

در من اين جلوه اندوه ز چيست؟

در تو اين قصه پرهيز  ــ که چه؟

در من اين شعله عصيان نياز ،

در تو دمسردی پاييز ــ که چه؟

 حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت !

 سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايی با شور ؟

و جدايی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی ــــ

  ــــ يا غرق غرور ؟!

 سينه ام آينه ست ،

با غباری از غم .

تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار .

حمید مصدق