تبليغاتX
معرفت،محبت،انتظار
لبخند را از بهار هدیه بگیر . عشق را زندگی را.

عطر شکوفه های بهاری ٬ رویاهای بی پناهم را هدایت می کند.همگی به دنبال پروانه های عاشق به یک سو می  روند و هر لحظه عشق را به بازی می گیرند٬ نسیم پا به پای رویاهایم می آید و طراوت را ٬ امید را به ارمغان می آورد.

هر قدم همپای نسیم بودن مرا به وادی تخیل می برد. به دنبال پروانه های عاشق بهار من نیز پرواز می کنم. تصور می کنم من نیز باید به همین جا بروم.

طبیعت٬ مادر ماست. و ما فرزند مسرور و نافرمان او. نا فرمانی از آن سو که ما حتی در تصور وسعت مادرمان مانده ایم.و او خواهان نهایت تصوراتمان. محبوب همه مخلوقات دگر بار با یارایمان می آید و محدودیات را به تصورات و خواهشها می نهد. و انسان فرزند فرمانبردار طبیعت می شود و طبیعت ٬ مادری عاشق فرزند خود.

+ نوشته شده توسط ¤میــــــــعاد¤ در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 10:21 |
تراوش آغاز را می شنوم و شتابان از زمستان می گریزم.

گویی می شنوم :        آسمان نگاهم را

                                 ماه آرامشم را

                                خورشید امیدم را 

                                و گذر زمان از جویبار زندگی کوله بارم را

                                و نگاهم آغازم را

                                آبی کرده است.

دگر بار آسمان آبی بی همتای منست. آری آبی رنگ منست .آبی من سکوتم را آبی می آوازد.

من سپید را سکوت سپید می بینم خیلی دورتر از سکوت آبی من. زمستان را سپید می بینم و گریزان از سپیدی به آبی آغاز پناه جسته ام.

(آبی من سپید است ولی سپیدم آبی نیست)

خسته ام از سپیدی از سرما از سکوت سپید

خسته از جستجوی آرامش و غرق شده در ثانیه ها به پناهگاه همیشگی ام جاری شدم جایی میان دریا و آسمان آنجا که طبیعت با آبی من یکی شده         آنجا یگانه محبوبم نیز آبی است

دوستان خوبم پناهگاه آرامش شما کجاست؟ سپید شما چه رنگی دارد؟

 

+ نوشته شده توسط ¤میــــــــعاد¤ در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 10:13 |

آسمانها همه می خندند

زمین با عشق زمان را می نگارد

کوهها صبر زمان را آموخته اند

خورشید درخشش را می آموزد

و طبیعت لبخند را می آموزد

ما چه می آموزیم ؟

من آموخته ام که عاشق باشم ٬ عاشق خالق هستی

هنوز نیاموخته ام عشقی ٬ جز عشق محبوب زندگی

نگاهم می گوید عشق فقط در حصار محبوب است و بس

علاقه با عشق شاید نسبتی دارد ولی عشق ٬ ذهنی نیست.

باید آموخت که از تلاطم امواج زندگی اندوهناک نشد.

اما من اندوهناک می شوم٬ تنها از محبوبم٬ گاهآ که احساسم به اشتباه

فریاد می زند تنهایم٬ بر روی این امواج٬ بر روی این اقیانوس نا آرام

اما خیلی زود می بینم که من در دقایقی ایمن به سوی روشنایی و به همراه روشنایی در حرکتم.

" اگر قصه ی این قایق و اقیانوس به یادمان می ماند هرگز غم را به دل راه نمی دادیم"

+ نوشته شده توسط ¤میــــــــعاد¤ در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 10:0 |
| TOP |